1,2,3
من چشم می گذارم
تو قایم شو
می شمارم تا 10 تا 20 تا 50
چشم هایم را که باز می کنم ، رو که بر می گردانم
می بینم تو همین جایی
هیچ جا نرفته ای. هیچ وقت!
همیشه بوده ای
از 7 اسفند 82 تا همین امروز که تو 24 ساله شدی! _ بگذار تکرار کنم این 24 سالگیت را که اتفاقا هجی تک تک هجاهایش برای من حال خوب می آوررد._ هر چند که تو بخندی وفرار کنی از این 24 سالگی... تکرار این 24 سالگیت یعنی همه این 6 سال و اندی که با هم بوده ایم. با هم بالا و پایین شده ایم. گیرم که من این سر ایران باشم و تو آن سر ایران . یعنی همه تغییرهای کوچک و بزرگی که هر دو داشته ایم و هر دو نگریسته ایم به دیگری و لحظه ای خودش و تغییراتش را از نظر دور نداشته ایم.
یعنی همه دل نگرانی من از تهران تا تبریز تو
یعنی اینکه 6 سال تمام مواظب دیگری بودیم از همین راه دراز و کیست که بتواند انکار کند که نمیشود فاصله ها را جمع زد، فاصله مکانی را پیمود و یک دل شد!
پلک ها را که روی هم می گذارم میرسم به
ائل گلی و بادی که سراسیمه بین چادرهای ما تاب می خورد. هنوز که هنوز است وقتی چشم می دوزم به عکس مشترکمان خنده ام می گیرد ، که با چه مصیبتی چادرم را نگه داشته بود در میان وزش بی امان باد و بیشتر از تو خنده ام می گیرد که به خاطر من چادر به سر آمده بودی در میان آن باد و بوران...
پلک ها را میگذارم روی هم میرسم به
حدس های از راه دورت که رنگ چشم هایم را می خواند.
و اینکه هیچ کس به جز تو نفهمید چرا سال 83 اردی بهشت من بهشتی نبود.
به دل دل کردن هایت پای تلفن
و اینکه همیشه فکر می کنم می توانستم مانعت شوم و نگذارم یک نفر از راه دور برسد و لحظه های تو را ، روزها و سالهای تو را به یغما ببرد، اما دیر به خود آمدم، وقتی که کار از کار گذشته بود و من ماندم و سرزنش همیشگی ام که کاش اجازه نمی دادم و بدتر از همه اینکه فکر می کنم فقط من می توانستم مانعت شوم و نشدم!
چشم ها را می بندم ، بیشتر از همیشه دلم می خواهد بیایم تبریز
توی اتاق تو بنشینیم ، هی شعر بخوانیم، هی متن های تو را دوره کنیم، هی راز های بچه ها را لو بدهی ، هی من متحیر بمانم!
دلم می خواست بهمن کذایی سال پیش را به جای اینکه بست بنشینم در اعتکاف نگرانی برای دوستانم و برای خودم ، طبق وعده مان می آمدم تبریز و سند یک دنیا خاطره را به اسم خودمان می زدیم!
هیچ حواست هست که بیشتر از یک سال است که کتابت منتشر شده و هنوز به دست من نرسیده و تقصیر اول از آن جناب ناشر است و دوم از تو که عین خیالت نیست؟
چشم ها را که می بندم می بینم دقیقا از همان 7 اسفند عزیز و خاص و نزدیک بودی
از همان 7 اسفند و همان تلفن نصفه و نیمه که صدایت را پشت تلفن شنیدم، فهمیدم درست شناخته ام "پگاه ارشدی" را از لابه لای واژه هایش در نشریه های کشور! و اینکه این همه پیام و پیغام برای رساندن شماره ام به تو، وقتی دقیقا 7 اسفند اجابت می شود و گره می خورد به مراسم سالگرد " حمید باکری" ، یعنی ثبت همیشگی و ماندگار 2 اتفاق بی نظیر برای من . همیشه یادآوری آرامش چشمان "فاطمه امیرانی"* در 7 اسفند ، پس زمینه صدای دلنشین تو را برایم به همراه دارد و انگار این صدا و تصویر به هم آمیخته شده اند و با هم ممزوج! شاید هم ته لهجه ترکی هر دوتان مزید بر علت می شود!! نمی دانم
در سطر اول دعاهایم نامت همیشه جاری ست
همیشه و همیشه برایت امن و ایمان وآرام را خواسته ام و این روزها که تو آرامی
آرامتر از همیشه
برایت دوامش را می خواهم
دوام همیشگی اش را.
این روزها که کم می بینم آرام و رضایت و عشق را
و تو را می بینم که انگار صاحب هر سه شان هستی، باید برایت هر روز " وان یکاد..." بخوانم که ایمن بمانی نازنین.
زلال بمان مثل همیشه لحظه هایت
بی غل و غش و نزدیک دلم پگاه!
تولدت مبارک
مبارک همه مان که ، همه مایی که "تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته از زندگیمان هستی"*!
.............
*1همسرشهید حمید باکری
*2 مصرعی از شعر حمید مصدق
*پگاه شبیه آن یادداشتی که دوست داشتم بشود نشد، آن هم بعد از این همه ننوشتن برای تو و اینکه همیشه دوست داشتم موقعیتی دست دهد برای نوشتن از تو و با تو...
نشد. این بار هم نشد آنچه دوست می داشتم . گاهی به هزار و یک دلیل نمی شود یادداشت تولد پگاه همیشه خاص و همیشه عزیز زندگی را خاص نوشت... تو به مهربانی چشم هایت ببخش!
دوباره از سر می نویسم
پاسخ دادنحذفبه احترام عشق/
تو یک دقیقه سکوتی/
روی لبهای این زندگی!!!
تو بی هوا و آب نمی میری/
هوا و آب بی تو می میرند!!!/
چطور بگویم نباشی/
زندگی را خاک می کنم در خودم/
آنوقت باید از همیشه ی این رفتنها/
پاورچین پاورچین/
برگردی!!/
و ببینی که نمرده ام اما.../
صد کفن پوسانده ام بی تو!!!
..................................
توی بازار بودم...
حوری زنگ زد...
گفت بیایم اینجا...
تو تاکید کرده ای که باید بخوانم...
صفحه را که باز می کنم...
ماتم می برد...
با هر سطر...پرت می شوم به گذشته...
به تو...
و به رازهایی که تا ته دنیا بین تو ومن می مانند!!
به احساسی که...
و به مثلثی که یک خط مستقیم ماند ازش...
و به خودم ...که چقدر راضی ام از اینکه ضلع ماندنی برای من تو بودی!!!!
مانیا... مثل این اسم... ماندنی شدی برای من!!!
توی این رابطه...
نو مرشد بودی و من مرید!!!
حالا که فکر می کنم همیشه حرف حرف تو بوده!!!
اینجا...
این گوشه ی دلم!!!!
...................................
شعر بالایی را برای همانی نوشته ام که می شناسی اش...
که میدانی تا کجای دلم را درگیر خودش کرده و خواستنش این روزها!!!
گفتم بنویسمش... بخوانی توام!!!
و بدانی که دعاهای تو در حقه من...
مستجاب می شوند!!!
نمونه اش... همین
"تو طرز بوسه ی خدا روی گونه های زندگی هستی"
.....................................
چند سال می شد ننوشته بودی برای من؟؟؟
چقدر چسبید!!!
چقدر کیف کردم!!!
و چقدر خواستمت یکهو!!!!