۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

رهایی

موس را می کشانم پایین به امید اینکه زودتر به انتهای ستون سمت راست این سایت برسم
طول می کشد، طول می کشد، نمی رسد.
قریب به اتفاق اسم ها را نمی شناسم و فکر می کنم به همه اسم هایی که هیچ جایی نوشته نشده اند ...

۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

شاه خوبان



کسی که گنجینه های زمین و آسمان به دست اوست ، به تو اجلزه خواستن و اجازه دعا داده است،

ضمانت کرده که خواهش های تو را جواب می دهد

فرمان داده که بخواهی تا بدهد.

به دنبال مهرش باش تا به تو مهر بورزد.

بین تو و خودش نگذاشته حجاب و فاصله ای باشد.

تو را به کسی دیگر حواله نداده، پس لازم نیست یکی بین او و تو فاصله باشد.

.

.

.

صدایش که می کنی ، صدایت را می شنود

در دل اگر با او نجوا کنی ، نجوایت را می فهمد

نیازت را می بری پیش او

سفره دلت را پیش او باز می کنی

از غم و غصه هایت ؛ به او شکایت می کنی.

برای گرفتاری هایت از او چاره می خواهی

چیزهایی از گنجینه های لطفش در خواست می کنی که هیچ کس دیگر نمی تواند ، آنها را بدهد

.

.

.

دیر آمدن پاسخ دعاها نا امیدت نکند

خیلی وقت ها دعایت را دیر اجابت میکند ؛ جون در این تاخیرها،

پاداش دعا کننده و عطایی که به امیدوار می دهند ، بیشتر می شود

خیلی وقت ها چیزی می خواهی نمی دهند ؛

اما در دنیا یا آخرت بهتر از آن را به تو می بخشند.

یا آن را نمی دهند چون به صلاحت نیست

خیلی وقت ها اگر چیزی که خواسته ای بدهند، دینت از بین می رود.

بخش هایی از وصیت نامه حضرت امیر (ع) به امام حسن

گمان میکنم این یک سال اخیر بیش از همه زندگیم به بهانه های مختلف خدا را به نام بلند مرتبه علـــــی و صاحب عزیز این نام قسم داده ام

و امروز بازهم روز توست

و چقدر خوب که هر سال روزی در رجب و رمضان و ذی الحجه داریم که به نام تو باشد

و می توان خدا را به وسعت بی پایان نام تو که هیچ پایانی درتکرارش و در همین سه هجا که رموز هستی را می توان در آن یافت نیست؛ قسم داد.

یــــــا عـــــــلـی

تو می دانی و خدای تو بهتر از تو

که چه گره هایی در کارمان افتاده، چه تردیدهایی قدم هایمان را سست کرده

چه آرزوهایی هر شب و هر لحظه کنج دلمان بالا و پایین می رود

و چه امیدهایی که فقط به دست مهربان تو ثمر میدهد

تو می دانی و خدای تو بهتر از تو

چه دردهایی را بر سینه پنهان کرده ایم

و چقدر تنها می مانیم اگر هوایمان را نداشته باشید

و باز هم و باز هم تو می دانی و خدا بهتراز تو می داند و می شناسد

آنهایی که در گوشه و کنار این دنیا اسیر ظلم مردمانند

و درهمین نزدیکی ما ، آنهایی که چشم هایشان به انتظار عیدی میلاد توست که ظلمت رنج و زندان و دوری شان پایانی رسد.

چشممان مثل همیشه به مهربانی دست های توست

عیدتان مبارک

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

ساعت 4 و چند دقیقه ی صبح خط ایرانسل که معدود افرادی شماره اش را دارند، زنگ می زند
سراسیمه از خواب می پرم ، هجوم می آورم سمت گوشی...
در حالیکه ذهنم با سرعت نور به بدترین خبرها می رسد
.
.
.
آقای مزاحم لابد هیچ وقت به اندازه ساعت 4 صبح بیکار و بی خواب نبوده است!

دام سخت است مگر یار شود لطف خدا…

هیچ چیز به اندازه دست نوشته های فاطمه شمس با روح من بازی نمی کند! بارها روبه روی این مانیتور یخ زده ام از هیبت تاریک واژه ها که سایه انداخته روی تنهایی اش ، روی غربت و دلتنگی اش
وبارها و بارها ستودم ام قدرت و ایمان پایداریش را!
و دست های من ناتوان!
و لحظه هایم در دعا برای برومندترین فرزندان این خاک که در بند ظلم هستند تکثیر می شود ، مگر خدا چاره ای کند ناتوانی دست های ما را!
یادداشت اخیر فاطمه شمس
……………
ظاهرا هیچ چیز به اندازه تلاش برای ایجاد نفرت عمومی از حجاب از طریق اقدامات افراط گرایانه ای که تفسیر به اصلاح و تزکیه جامعه می شود ،در حال حاضر در این کشور اولویت ندارد. بی شک برای رسیدن به هدف مذکور یعنی نفرت عمومی از حجاب و منهدم کردن ایدوئولوژی زیبایی که در پشت دستور حجاب قرار دارد ، آقایان حسابی زده اند به هدف! به هر حال حضرات پیش از این فرموده بودند که کار فرهنگی دیگر (!) جواب نمی دهد!! و به زور نمره باید دانشجو را با حجاب کرد!
بی زحمت حالا که دارید با بدحجابی مبارزه می کنید تشریف ببرید سر راه سعادت آباد، یک سر دفتر پرس تی وی، مبارزه را از استودیوهای تلویزیون مذکور شروع بفرمایید!

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

تکثیر خبر های بد

خبر بد
پشت سر هم!
از این طرف و آن طرف
و این سایت های اینترنتی…
و من فکر می کنم چقدر خوب که به شنیدن خبرهای بد عادت نکردیم!

و در آرزوی درایتی می سوزیم که رخت بربسته – درست تر اینکه دیر زمانی ست مفقود است- و هیچ کس نمی داند تا کی می خواهد این سرزمین و مردمانش را بسوزاند .

سبز خواهم ماند.

از آن سوی مرز باور و تردید

می آیم،

خسته بسته ، می آیم.

همرنگ درخت در هجوم دی

می پایم تا بهار ، می پایم

خاموشم و انتظار سر تا پا

تا “سبزترین ترانه” را فردا

در آینه چهره تو بسرایم

استاد عالیقدر شفیعی کدکنی

می خواستم 23 خرداد ، دقیقا در سالگرد همین دقیقه ها که امیرحسین ( پسر عمویم) زنگ زد و خبر داد که اخبار را پیگیری نکنم و ماجرا تمام است ، یا این شعر که خیلی دوستش دارم اولین پست این وبلاگ را بگذارم و تا می توانم شبیه ادم های امیدواری حرف بزنم که یک ساعت است 22 سالشان تمام شده، اما این پست وبلاگ فاطمه شمس نمی گذارد ، به خدا قسم نمی گذارد…

تلخ عین 22 خرداد

تلختر عین 23 خرداد

تلخ تلخ تلختر عین کودتا!

وبلاگ فاطمه شمس فیلتر است اما شدیدا توصیه می کنم به هر نحو شده ، خواندن این یادداشت از یک شاهد عینی را از دست ندهید.