۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

ادبیات منفعل یا فعال؟

پل استر(Paul Auster) یک نویسنده درجه یک امریکایی به حساب نمی آید و حتی بعضی معتقدند که نمی توان از او به عنوان یک نویسنده تاثیر گذار در فرن بیست و یک نام برد اما در ایران استر بین کتاب خوان ها نامی شناخته شده است که و در6-7 سال گذشته هم هر روز طرفداران بیشتری پیدا کرده است
گمانم مهمترین علت این ماجرا، اهتمام نشر افق به چاپ و ترجمه همه آثار استر است ، تا جایی که افق را به ناشر اصلی استر در ایران تبدیل کرده، با توجه به اینکه کمتر اتفاق می افتد همه آثار یک نویسنده همزمان با جهان در ایران هم ترجمه و منتشر شود ، این شانس بزرگی برای علاقمندان و مخاطبان یک نویسنده است که با همه آثار او روبه رو باشد ، دست به گزینش و مقایسه بزند و در نهایت خود را “آستر خوان” بداند.
استر نویسنده نکته سنج و دقیقی ست، در حین مطالعه آثارش با حجمی از توصیفات درباره انسان ها، حالات آن ها، زندگی شهر نشینی و اشیاء روبه رو می شوید؛ و از آنجایی که با یک نویسنده باهوش روبه رو هستید باید مطمئن باشد که درادامه اثر همین جزئیات نکات مبهم داستان را گره گشایی می کند و یا درهمان نقطه ای که احساس می کنید داستان از اوج افتاده و از کتاب نا امید می شوید استر با یکی از این جزئیات شما را غافلگیر می کند.
او معمولا داستان را خوب شروع می کند تا نیمه های اثر حتی تصور می کنید با طرحی بکر روبه شده اید و هر آن قرار است که نویسنده شما را به اوج تلذذ ادبیات برساند ، اما این اتفاق رخ نمی دهد . استر مخاطب را متوقع می کند ، به او وعده می دهد تا با او پیش بیاید تا درانتهای داستان راز خود را برملا کند ، اما در نهایت چیزی دست مخاطب را نمی گیرد، رازی بیشتر از آنچه که مخاطب معمولی و- نه حتی با هوش – حدس زده بر ملا نمی شود و مخاطب به ازای توقع ایجاد شده، چیزی را به دست نمی آورد.
پل استر جوایز متعدد جهانی رابه دست آورده از جایزه پن فاکنر امریکایی تا جشنواره روزی روزگاری ایران، که اتفاقا همان متنی را که در جشنواره پن فاکنر قرائت کرد ، سال گذشته به نشانه تشکر برای جشنواره روزی روزگاری هم ارسال کرد. در بحشی از این پیام می خوانیم “هیچ کتابی نمی‌تواند کودک گرسنه‌ای را سیر كند. هیچ کتابی مانع از اصابت گلوله به بدن مقتول نشده. در بحبوحه جنگ هیچ کتابی مانع از افگندن بمب بر سر غیر نظامیان بی‌گناه نشده. عده‌ای گمان می‏كنند اشتیاق فراوان به هنر در واقع از ما آدم‌های بهتر، عادل‌تر، اخلاقی‌تر و حساس‌تر می‌سازد كه درک بهتری دارند. شاید در برخی موارد نادر، درست باشد. اما یادمان باشد که هیتلر اوایل زندگی اش هنرمند بود. خودكامه‌ها و دیکتاتورها هم رمان می‌خوانند. قاتل‌های توی زندان هم رمان ‌می‌خوانند. کی می‌گوید که آنها همان لذتی را نمی برند كه دیگران می‌برند؟”
من اردی بهشت امسال زمانی با پیام استر روبه روشدم که مشغول آماده شدن برای ساختن برنامه جدید رادیو بودم و در حال و اوضاعی که به هیچ وجه نه تمایلی به این کار داشتم ونه حوصله ای. و دقیقا در روزهایی که تلاش می کردم برای گذران راحت تر این تکلیف اجباری به نقش و ارزش ادبیات فکر کنم و اینکه چطور می توانم از ادبیات پلی بزنم به دردهای بی شمار این روزهای مردمان سرزمینم با خواندن این چند خط پای مانیتور خشکم زد!
البته استر تا انتهای پیام تلاش می کند تا زهر و تلخی این چند خط را بگیرد و ادبیات و به طور کلی هنر را اثبات کند. اما …
حقیقتا از دست ادبیات چه کاری ساخته است؟ آیا اساسا ماهیت ادبیات این اقتضا را دارد که دردی از بشر سرگشته،انسانی که مبتلا به اقسام بی عدالتی و فریب است دوا کند؟ آیا چنین رسالتی برای ادبیات می توان در نظر گرفت و بالتبع از صاحبان قلم انتظار داشت که در جهت درمان دردهای بشری که مامنی در این جهان برای پناه بردن از شر بی عدالتی و نیرنگ ندارد ؛ پیدا کند؟
یا ادبیات فقط همان سوغات روزهای آرامش و وسیله ای برای سرگرمی ست؟ و در نهایت لذت آمیخته به آرامش و نباید بیش از این ادبیات انتظاری داشت؟
من شخصا دیدگاهی بینابین را در این زمینه دارم
از ادبیات توقع معجزه نمی توان داشت، حتی کارکرد احزاب سیاسی و هدف اصلاح گری که برای خود در نظر می گیرند را هم نمی توان در زمره کارکردها و اهداف ادبیات نوشت، ادبیات به جهت ماهیت خود، نرم خوست ، برای اثبات خودش به زمان احتیاج دارد و نمی توان جامعه ای را در نظر گرفت که یک اثر ادبی بتواند افراد و اعضای آن را چنان بر انگیزد که رویدادی را بیافریند
اما با تنزل ادبیات را هم تا سطح اسباب سرگرمی موافق نیستم
ادبیات این قابلیت را دارد که با موج دردهای جامعه همراه شود و از خلاقیت ذاتی خود بهره بگیرد تا با گستره ای بیشتر از زمان و مکان کنونی با انسان ها ارتباط برقرار کند، ماندگار بماند و تجربه ها را به هم پیوند بزند.
اما ادبیات هم آزاد از جبر جوامع و بی عدالتی های رایج در آن نیست. نه «هرتا مولر» توانست رمان «سرزمین گوجه های سبز» ش را در زمان دیکناتوری چائوشوسکو بنویسد و منتشر کند و نه «فریدون مشیری» سالها پیش مجالی برای انتشار « تفنگت را زمین بگذار» داشت . اما سرزمین گوجه های سبز نوشته شد تا سالها بعد در مکانی دور و دور از کشور نویسنده یعنی رومانی ، تاثیر ژرفش را بر مثل منی می گذارد و یا شجریان تفنگت را زمین بگذار را با صدایش ماندگار می کند تا همه و همه به موج رستخیز بشر بپیوندد.ادبیات بر انگیزاننده نیست و چنین هدفی را هم برای خود متصور نمی داند اما همراه کننده و تثبیت کننده است. ادبیات در کنار تاریخ این امکان را به انسان می دهد که دست از تجربه تجربه شده ها بر دارد مگر نه اینکه به گفته «ویلیام شایرر» : آنان که گذشته را به یاد نمی آورند، محکومند دوباره آن را تجربه کنند.

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

بفرمایید تا فروردین شود اسفندهای ما*

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها هجری وشمسی همه بی خورشیدند

زنده یاد امین پور

……………..

عیدی می خواهیم آقا جان!

لطفا عیدی زندانی هایمان را، عیدی مریض هایمان را، عیدی منتظر هایمان را، عیدی گرفتارهایمان را،عیدی نا امیدهایمان و عیدی تازه عروس و دامادهایمان را

با آزادی ، سلامتی ، وصل ، گشایش ، امید و نیک بختی از خزانه کرامت و مهربانی بی انتهایت نصیبمان کن!

و همان دعای همیشگی نیمه شعبان که

تو دعایمان کن که در ظهور و غیبتت، پشت پرچم تو جانانه بایستیم!

اللَّهُمَّ انْصُرْهُ نَصْراً عَزِیزاً وَ افْتَحْ لَهُ فَتْحاً یَسِیراًاللَّهُمَّ وَ أَعِزَّ بِهِ الدِّینَ بَعْدَ الْخُمُولِ وَ أَطْلِعْ بِهِ الْحَقَّ بَعْدَ الْأُفُولِ‏وَ أَجْلِ بِهِ الظُّلْمَهَ وَ اكْشِفْ بِهِ الْغُمَّهَ اللَّهُمَّ وَ آمِنْ بِهِ الْبِلاَدَ وَ اهْدِ بِهِ الْعِبَادَاللَّهُمَّ امْلَأْ بِهِ الْأَرْضَ عَدْلاً وَ قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً إِنَّكَ سَمِیعٌ مُجِیبٌ‏

خدایا یاری کن او را، یاری با عزت و برای او پیروزی را آسان کن

خدایا دین را بعد از گمنامی به دست او نیرومند کن

و حق را پس از غروب به وسیله او روشن کن

و تاریکی را به وسیله او زایل کن

و اندوه را به دست او برطرف نما

خدایا، کشورها را به دست او امن و امان بساز و بندگان را به وسیله او هدایت کن

خدایا زمین را به وسیله او از عدل وداد پر کن

چنانچه از ظلم و بیدادگری پر شده

زیرا تویی شنوا و اجابت کننده!

…………………….

* بازهم زنده یاد قیصر امین پور

۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

تبریک با تقدیم آرزوهای سبز، آرزوهای سپید…

الان که می نویسم همین دقیقه ها باید خطبه عقد جاری شده باشد بین شما…

در آن حرم امن دوست داشتنی

حتما یک چادر سفید با گل های سبز شاید هم صورتی کمرنگ سر کرده ای ، قرآن را دست گرفته ای و احتمالا گفته اند که خوب است عروس سوره مریم را بخواند!

شدی عروس!!

هجی این واژه عروس هرچقدر که در کودکی سخت و ثقیل بود این روزها و این سالها مدام ساده تر می شود

اما نه اینقدر ساده که وقتی رفیقت ، رفیق شفیقت عروس می شود بتوانی بدون لکنت تلفظش کنی!

این واژه دور، که وقتی در روزهای دور کودکی به گوشمان می خورد ، خیال می کردیم یعنی ته ته زندگی، یا مترادف می شد با یک متناهی دور به اسم بزرگ شدن ، این روزها نزدیک شده کم کمک دوست و رفیق ها عروس می شوند، دنیایشان عوض می شود ، قد می کشد… .و البته دیگر ته زندگی معنا نمی شود!

و حالا

تو هم عروس شدی!

می چرخم توی این 3 سال و اندی

چرخ می زنم بین همه خاطره ها ، بین همه ی خوب های زیاد و بد های کم

بین همه خنده های زیاد و گریه های کم

از همه مکان ها ، از دانشگاه و دانشگاه و دانشگاه _ که یک دنیا بود_ و کوچه پس کوچه های اطرافش،

از بوف و پارک بانوان و پیتزا کثیف (!)

از کانون زبان و وصال و پل گیشا و انقلاب (!) و کافه ویونا

از خانه تان از خانه مان

از دانشگاه علوم اجتماعی تهران ، از پارک پرواز و جمشیدیه بی نهایت عزیز!

ازقم از مشهد از … از…

می گذرم و می رسم به حرم حضرت معصومه ، به الان تو

به همین دقیقه های زرین که تو حکیمه نازنین من نشسته ای کنار علی آقا این دوست گرامی و ثانیه ها را به نام خودتان می زنید!

به همین دقیقه ها که می گویند خطبه عقد یک آرامش را بعد از همه تردید ها و بالا و پایین شدن ها یا حتی نشدن ها به همراه می آورد

به همه آرزوهایی که گره می زنید

به آرزوهایی که بالا و پایین می کنید توی دل هایتان

به…

اینکه چقدر خوشحالم برایتان،برای هر دویتان که عزیزید و گفتن ندارد!

و درست تر این است که بنویسم همه مان چقدر خوشحالیم برایتان

زینب، سبا، مرضیه و من

اینکه چقدر دوست داشتم این لحظه زودتر از راه برسد و با خیال جمع به هر دویتان تبریک بگویم ، این هم گفتن ندارد!

تمام قد می ایستم

و مثل همیشه بهترین ها را از خدا برایتان طلب می کنم

و هر چه دعای خیر می دانم و نمی دانم را بدرقه قلب هایتان و زندگیتان می کنم

به تعداد آدم های دنیا معنا و مفهوم است برای خوشبختی

کاش خدا مقدر کند که همان معنایی که در ذهنتان متجلی ست ، درون قلب هایتان شکل بگیرد.

و عشق و رضایت و آرامش قرین تمام لحظاتتان باشد و ماندگار بماند

مبارک تان باشد

حکیمه خانوم! علی آقا!

خوشبخت بشین انشالله!

…………………………

ما حق آب و گل (!!) داریم !! ( داریم؟)

منتظر شام و شیرینی دو طرفه هستیم!

۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

آرزو...!

چقدر خوب می شد آدم (!!) به جای اینکه هی (!) خواب بد ببیند و مدام صدقه بگذارد کنار ولی

بازهم شاکله خواب در واقعیت اتفاق بیفتد و خبرهای بد برسد و دوباره خواب را بیاورد مقابل چشمانش

خواب های خوب می دید و زود هم تعبیر می شد!

مثلا خواب می دید عروسی رفیقش است!

چقدر خوب می شد!

۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

پیکار

می نشینم پای کامپیوتر

کشتی می گیرم با خاطره ها

خاطره های این یک سال

با تاریخ!

حریف خاطره ها نمی شوم.

با تاریخ هم که نمی توان زور آزمایی کرد.

می جنگم با اوج گیری این احساسات که تنها حاصلش دست و پا گیری ست

خاطره ها مقابل چشمانم نقش می بندد و بلافاصله پشتم تیر می کشد

لایروبی شان می کنم

همه چیز باید سر جایش بماند به جز عرقی که می نشیند روی شقیقه هایم، به جز بندِ دلم که یکهو پاره می شود

می نشینم پای کامپیوتر گرد و خاک خاطره ها را می گیرم.

می روم به جنگ تکثیر بی حد و حصر احساساتم

و زمزمه می کنم که «دل قوی دار!»

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

حیرت

جلسه تمام شده بود

بچه ها رفته بودند

من و مریم ودو دوست محترم مانده بودیم. که سرمان درد می کند برای بحث های سیاسی

حرف از دستگیری های وسیع بود و این که کارشان هیچ حساب و کتابی ندارد…

یکی به شوخی گفت همین طور پیش بروند به ما هم میرسند

همه خندیدیم از این تصور دور و غریب!

……..

دقیقا 9 روز بعدش

توی کلاس 208 کذایی بود که خبردار شدم رسیده اند به ما

که یکی از ما را دستگیر کرده اند

که ریخته اند خانه یکی دیگر از ما،

و نمی دانستیم آن روز که چه سری ست که دستگیرش نکرده اند!

فقط10روز از شوخی دور و غریب ما گذشته بود که تلفن مریم زنگ زد، بعد تلفن برادرم، بعد تلفن پسر عمویم ،بعد تلفن پدرم

آن طرف خط یک نفر همه تلاشش این بود که به من بگوید دوست شما دستگیر شده و او هم اسم شما را آورده و من خندیدم به بلاهت این دروغ!

و بعد تر هم تا توانست تهدید کرد …

………

روزهای تلخ بعدش مدام آن صحنه جلسه توی ذهنم تکرار می شد

از مریم پرسیدم ، تو فکر میکردی اینقدر زود برسند به ما؟

فکر نمی کردیم

خیال هایمان به خیلی چیزها نمی رسید

لحظه های امروز هم باور پذیر نیستند!

با همه این من خدایی را می شناسم که معجزه اش را مقابل چشمانم دیده ام .

یا من تُحلُّ به عُقَِدُ المکاره، و یا من یُفثاُ به حَدُّ الشَدائد، و یا من یُلتَمشُ منه المخرَجُ الی روح الفرج

فَصَّل علی محمد و آله، وافتَح لی یا رب بابَ الفرجِ بطولک…

ای خدایی که گره های بسته به دست تو گشوده می شود و سختی به نام تو آسان می گردد و راه خروج از ناگواری ها و رسیدن به آسایش از تو درخواست می گردد

پس بر محمد و آل محمد درود فرست و ای پروردگار من به لطفت باب فرج و اسایش را بر من بگشا…

بخشی از دعای هفتم صحیفه سجادیه

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

برای پگاه

1,2,3

من چشم می گذارم

تو قایم شو

می شمارم تا 10 تا 20 تا 50

چشم هایم را که باز می کنم ، رو که بر می گردانم

می بینم تو همین جایی

هیچ جا نرفته ای. هیچ وقت!

همیشه بوده ای

از 7 اسفند 82 تا همین امروز که تو 24 ساله شدی! _ بگذار تکرار کنم این 24 سالگیت را که اتفاقا هجی تک تک هجاهایش برای من حال خوب می آوررد._ هر چند که تو بخندی وفرار کنی از این 24 سالگی... تکرار این 24 سالگیت یعنی همه این 6 سال و اندی که با هم بوده ایم. با هم بالا و پایین شده ایم. گیرم که من این سر ایران باشم و تو آن سر ایران . یعنی همه تغییرهای کوچک و بزرگی که هر دو داشته ایم و هر دو نگریسته ایم به دیگری و لحظه ای خودش و تغییراتش را از نظر دور نداشته ایم.

یعنی همه دل نگرانی من از تهران تا تبریز تو

یعنی اینکه 6 سال تمام مواظب دیگری بودیم از همین راه دراز و کیست که بتواند انکار کند که نمیشود فاصله ها را جمع زد، فاصله مکانی را پیمود و یک دل شد!

پلک ها را که روی هم می گذارم میرسم به

ائل گلی و بادی که سراسیمه بین چادرهای ما تاب می خورد. هنوز که هنوز است وقتی چشم می دوزم به عکس مشترکمان خنده ام می گیرد ، که با چه مصیبتی چادرم را نگه داشته بود در میان وزش بی امان باد و بیشتر از تو خنده ام می گیرد که به خاطر من چادر به سر آمده بودی در میان آن باد و بوران...

پلک ها را میگذارم روی هم میرسم به

حدس های از راه دورت که رنگ چشم هایم را می خواند.

و اینکه هیچ کس به جز تو نفهمید چرا سال 83 اردی بهشت من بهشتی نبود.

به دل دل کردن هایت پای تلفن

و اینکه همیشه فکر می کنم می توانستم مانعت شوم و نگذارم یک نفر از راه دور برسد و لحظه های تو را ، روزها و سالهای تو را به یغما ببرد، اما دیر به خود آمدم، وقتی که کار از کار گذشته بود و من ماندم و سرزنش همیشگی ام که کاش اجازه نمی دادم و بدتر از همه اینکه فکر می کنم فقط من می توانستم مانعت شوم و نشدم!

چشم ها را می بندم ، بیشتر از همیشه دلم می خواهد بیایم تبریز

توی اتاق تو بنشینیم ، هی شعر بخوانیم، هی متن های تو را دوره کنیم، هی راز های بچه ها را لو بدهی ، هی من متحیر بمانم!

دلم می خواست بهمن کذایی سال پیش را به جای اینکه بست بنشینم در اعتکاف نگرانی برای دوستانم و برای خودم ، طبق وعده مان می آمدم تبریز و سند یک دنیا خاطره را به اسم خودمان می زدیم!

هیچ حواست هست که بیشتر از یک سال است که کتابت منتشر شده و هنوز به دست من نرسیده و تقصیر اول از آن جناب ناشر است و دوم از تو که عین خیالت نیست؟

چشم ها را که می بندم می بینم دقیقا از همان 7 اسفند عزیز و خاص و نزدیک بودی

از همان 7 اسفند و همان تلفن نصفه و نیمه که صدایت را پشت تلفن شنیدم، فهمیدم درست شناخته ام "پگاه ارشدی" را از لابه لای واژه هایش در نشریه های کشور! و اینکه این همه پیام و پیغام برای رساندن شماره ام به تو، وقتی دقیقا 7 اسفند اجابت می شود و گره می خورد به مراسم سالگرد " حمید باکری" ، یعنی ثبت همیشگی و ماندگار 2 اتفاق بی نظیر برای من . همیشه یادآوری آرامش چشمان "فاطمه امیرانی"* در 7 اسفند ، پس زمینه صدای دلنشین تو را برایم به همراه دارد و انگار این صدا و تصویر به هم آمیخته شده اند و با هم ممزوج! شاید هم ته لهجه ترکی هر دوتان مزید بر علت می شود!! نمی دانم

در سطر اول دعاهایم نامت همیشه جاری ست

همیشه و همیشه برایت امن و ایمان وآرام را خواسته ام و این روزها که تو آرامی

آرامتر از همیشه

برایت دوامش را می خواهم

دوام همیشگی اش را.

این روزها که کم می بینم آرام و رضایت و عشق را

و تو را می بینم که انگار صاحب هر سه شان هستی، باید برایت هر روز " وان یکاد..." بخوانم که ایمن بمانی نازنین.

زلال بمان مثل همیشه لحظه هایت

بی غل و غش و نزدیک دلم پگاه!

تولدت مبارک

مبارک همه مان که ، همه مایی که "تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته از زندگیمان هستی"*!

.............

*1همسرشهید حمید باکری

*2 مصرعی از شعر حمید مصدق

*پگاه شبیه آن یادداشتی که دوست داشتم بشود نشد، آن هم بعد از این همه ننوشتن برای تو و اینکه همیشه دوست داشتم موقعیتی دست دهد برای نوشتن از تو و با تو...

نشد. این بار هم نشد آنچه دوست می داشتم . گاهی به هزار و یک دلیل نمی شود یادداشت تولد پگاه همیشه خاص و همیشه عزیز زندگی را خاص نوشت... تو به مهربانی چشم هایت ببخش!