گمانم مهمترین علت این ماجرا، اهتمام نشر افق به چاپ و ترجمه همه آثار استر است ، تا جایی که افق را به ناشر اصلی استر در ایران تبدیل کرده، با توجه به اینکه کمتر اتفاق می افتد همه آثار یک نویسنده همزمان با جهان در ایران هم ترجمه و منتشر شود ، این شانس بزرگی برای علاقمندان و مخاطبان یک نویسنده است که با همه آثار او روبه رو باشد ، دست به گزینش و مقایسه بزند و در نهایت خود را “آستر خوان” بداند.
استر نویسنده نکته سنج و دقیقی ست، در حین مطالعه آثارش با حجمی از توصیفات درباره انسان ها، حالات آن ها، زندگی شهر نشینی و اشیاء روبه رو می شوید؛ و از آنجایی که با یک نویسنده باهوش روبه رو هستید باید مطمئن باشد که درادامه اثر همین جزئیات نکات مبهم داستان را گره گشایی می کند و یا درهمان نقطه ای که احساس می کنید داستان از اوج افتاده و از کتاب نا امید می شوید استر با یکی از این جزئیات شما را غافلگیر می کند.
او معمولا داستان را خوب شروع می کند تا نیمه های اثر حتی تصور می کنید با طرحی بکر روبه شده اید و هر آن قرار است که نویسنده شما را به اوج تلذذ ادبیات برساند ، اما این اتفاق رخ نمی دهد . استر مخاطب را متوقع می کند ، به او وعده می دهد تا با او پیش بیاید تا درانتهای داستان راز خود را برملا کند ، اما در نهایت چیزی دست مخاطب را نمی گیرد، رازی بیشتر از آنچه که مخاطب معمولی و- نه حتی با هوش – حدس زده بر ملا نمی شود و مخاطب به ازای توقع ایجاد شده، چیزی را به دست نمی آورد.
پل استر جوایز متعدد جهانی رابه دست آورده از جایزه پن فاکنر امریکایی تا جشنواره روزی روزگاری ایران، که اتفاقا همان متنی را که در جشنواره پن فاکنر قرائت کرد ، سال گذشته به نشانه تشکر برای جشنواره روزی روزگاری هم ارسال کرد. در بحشی از این پیام می خوانیم “هیچ کتابی نمیتواند کودک گرسنهای را سیر كند. هیچ کتابی مانع از اصابت گلوله به بدن مقتول نشده. در بحبوحه جنگ هیچ کتابی مانع از افگندن بمب بر سر غیر نظامیان بیگناه نشده. عدهای گمان میكنند اشتیاق فراوان به هنر در واقع از ما آدمهای بهتر، عادلتر، اخلاقیتر و حساستر میسازد كه درک بهتری دارند. شاید در برخی موارد نادر، درست باشد. اما یادمان باشد که هیتلر اوایل زندگی اش هنرمند بود. خودكامهها و دیکتاتورها هم رمان میخوانند. قاتلهای توی زندان هم رمان میخوانند. کی میگوید که آنها همان لذتی را نمی برند كه دیگران میبرند؟”
من اردی بهشت امسال زمانی با پیام استر روبه روشدم که مشغول آماده شدن برای ساختن برنامه جدید رادیو بودم و در حال و اوضاعی که به هیچ وجه نه تمایلی به این کار داشتم ونه حوصله ای. و دقیقا در روزهایی که تلاش می کردم برای گذران راحت تر این تکلیف اجباری به نقش و ارزش ادبیات فکر کنم و اینکه چطور می توانم از ادبیات پلی بزنم به دردهای بی شمار این روزهای مردمان سرزمینم با خواندن این چند خط پای مانیتور خشکم زد!
البته استر تا انتهای پیام تلاش می کند تا زهر و تلخی این چند خط را بگیرد و ادبیات و به طور کلی هنر را اثبات کند. اما …
حقیقتا از دست ادبیات چه کاری ساخته است؟ آیا اساسا ماهیت ادبیات این اقتضا را دارد که دردی از بشر سرگشته،انسانی که مبتلا به اقسام بی عدالتی و فریب است دوا کند؟ آیا چنین رسالتی برای ادبیات می توان در نظر گرفت و بالتبع از صاحبان قلم انتظار داشت که در جهت درمان دردهای بشری که مامنی در این جهان برای پناه بردن از شر بی عدالتی و نیرنگ ندارد ؛ پیدا کند؟
یا ادبیات فقط همان سوغات روزهای آرامش و وسیله ای برای سرگرمی ست؟ و در نهایت لذت آمیخته به آرامش و نباید بیش از این ادبیات انتظاری داشت؟
من شخصا دیدگاهی بینابین را در این زمینه دارم
از ادبیات توقع معجزه نمی توان داشت، حتی کارکرد احزاب سیاسی و هدف اصلاح گری که برای خود در نظر می گیرند را هم نمی توان در زمره کارکردها و اهداف ادبیات نوشت، ادبیات به جهت ماهیت خود، نرم خوست ، برای اثبات خودش به زمان احتیاج دارد و نمی توان جامعه ای را در نظر گرفت که یک اثر ادبی بتواند افراد و اعضای آن را چنان بر انگیزد که رویدادی را بیافریند
اما با تنزل ادبیات را هم تا سطح اسباب سرگرمی موافق نیستم
ادبیات این قابلیت را دارد که با موج دردهای جامعه همراه شود و از خلاقیت ذاتی خود بهره بگیرد تا با گستره ای بیشتر از زمان و مکان کنونی با انسان ها ارتباط برقرار کند، ماندگار بماند و تجربه ها را به هم پیوند بزند.
اما ادبیات هم آزاد از جبر جوامع و بی عدالتی های رایج در آن نیست. نه «هرتا مولر» توانست رمان «سرزمین گوجه های سبز» ش را در زمان دیکناتوری چائوشوسکو بنویسد و منتشر کند و نه «فریدون مشیری» سالها پیش مجالی برای انتشار « تفنگت را زمین بگذار» داشت . اما سرزمین گوجه های سبز نوشته شد تا سالها بعد در مکانی دور و دور از کشور نویسنده یعنی رومانی ، تاثیر ژرفش را بر مثل منی می گذارد و یا شجریان تفنگت را زمین بگذار را با صدایش ماندگار می کند تا همه و همه به موج رستخیز بشر بپیوندد.ادبیات بر انگیزاننده نیست و چنین هدفی را هم برای خود متصور نمی داند اما همراه کننده و تثبیت کننده است. ادبیات در کنار تاریخ این امکان را به انسان می دهد که دست از تجربه تجربه شده ها بر دارد مگر نه اینکه به گفته «ویلیام شایرر» : آنان که گذشته را به یاد نمی آورند، محکومند دوباره آن را تجربه کنند.