جلسه تمام شده بود
بچه ها رفته بودند
من و مریم ودو دوست محترم مانده بودیم. که سرمان درد می کند برای بحث های سیاسی
حرف از دستگیری های وسیع بود و این که کارشان هیچ حساب و کتابی ندارد…
یکی به شوخی گفت همین طور پیش بروند به ما هم میرسند
همه خندیدیم از این تصور دور و غریب!
……..
دقیقا 9 روز بعدش
توی کلاس 208 کذایی بود که خبردار شدم رسیده اند به ما
که یکی از ما را دستگیر کرده اند
که ریخته اند خانه یکی دیگر از ما،
و نمی دانستیم آن روز که چه سری ست که دستگیرش نکرده اند!
فقط10روز از شوخی دور و غریب ما گذشته بود که تلفن مریم زنگ زد، بعد تلفن برادرم، بعد تلفن پسر عمویم ،بعد تلفن پدرم
آن طرف خط یک نفر همه تلاشش این بود که به من بگوید دوست شما دستگیر شده و او هم اسم شما را آورده و من خندیدم به بلاهت این دروغ!
و بعد تر هم تا توانست تهدید کرد …
………
روزهای تلخ بعدش مدام آن صحنه جلسه توی ذهنم تکرار می شد
از مریم پرسیدم ، تو فکر میکردی اینقدر زود برسند به ما؟
فکر نمی کردیم
خیال هایمان به خیلی چیزها نمی رسید
لحظه های امروز هم باور پذیر نیستند!
با همه این من خدایی را می شناسم که معجزه اش را مقابل چشمانم دیده ام .
یا من تُحلُّ به عُقَِدُ المکاره، و یا من یُفثاُ به حَدُّ الشَدائد، و یا من یُلتَمشُ منه المخرَجُ الی روح الفرج
…
فَصَّل علی محمد و آله، وافتَح لی یا رب بابَ الفرجِ بطولک…
ای خدایی که گره های بسته به دست تو گشوده می شود و سختی به نام تو آسان می گردد و راه خروج از ناگواری ها و رسیدن به آسایش از تو درخواست می گردد
پس بر محمد و آل محمد درود فرست و ای پروردگار من به لطفت باب فرج و اسایش را بر من بگشا…
بخشی از دعای هفتم صحیفه سجادیه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر