زینب با جزوه اش نشسته بود روی تخت تو
سبا پشت میز تو
حکیمه روی مبل پذیرایی تان چمباتمه زده بود
ومن روی کاناپه
تو هم توی آشپزخانه بودی
روز قبل از همین امتحان تحلیل محتوای این ترم بود که خانه شما خالی بود و ما جمع شده بودیم که درس بخوانیم!
درس بخوانیم؟!
هر 5 تایمان می دانستیم که نمی شود خانه شما جمع شد و درس خواند، چرا زده بود به سرمان؟
چرا هیچ کس پیدا نشده بود که حرف آخر را بزند و بگوید ” نه! آدم باشید فردا امتحان نقیب را داریم، شوخی که نیست!”
تو می دانی ، من هم می دانم، آن سه گیلاس دیگر هم می دانند!
حالمان خوب نبود ، حال هیچ کداممان و اینکه دور هم جمع شویم و درس نخوانیم به مراتب بهتر از این بود که تنهایی درس نخوانیم!
بین ما فقط حال ناخوب حکیمه بود که دلیل موجه داشت ، که در شرف یک تصمیم بزرگ بود با همه سبک و سنگین کردن هایش و…
چرا بین این همه روز برگشتم به آن روزی که حال هیچ کداممان خوب بنود؟ چون می خواهم نقب بزنم به این ماه های اخیر، اصلا می خواهم این ماه های اخیر را جدا کنم از همه این سه سال و نیم ، که اگر عقد شعف انگیز حکیمه را منهایش کنی، نتیجه چند ماه حال ناخوب است.
باور کن می دانم که تلخ می نویسم و می دانم که پست روز تولد را نباید اینطور نوشت اما بیا مثل همیشه این بار هم همراه شو! این بار با تقریر این چند ماه!
به عقب برمی گردم می بینم که این چند ماه اخیر _ باز هم منهای اتفاق بی نهایت خوب عقد حکیمه _ هیچ کس خوب نبود!
می شد کنار کشید ، می شد در این حال نا خوب دسته جمعی که انگار دیگر کسی حوصله انکارش را نداشت، کنار کشید، می شد دور شد… می شد … می شد هزار و یک کار کرد
اما تو بودی! بودی مرضیه! نه با من که با همه بودی! با دلشوره های حکیمه ! با نگرانی های زینب که هر از گاهی ناگهان ابراز می کند! با غم پنهان سبا! و با سر سختی و سکوت غیر قابل تحمل من!
تو بودی و هستی نه مثل مرثیه ای برای غم هایمان! تو همیشه ترانه بودی! همیشه با منتهای انرژی و همیشه با منتهای شادی!
و من ، ما خوب می دانیم فرق شادی تو را و آنچه نامش سرخوشی ست.
شادی از جان برخاسته تو را خوب می شناسم . حتی در تمام آن لحظه هایی که ته ِ ته ِ دلت یک نفر دارد آشوب می کند اما تو تمام شادی دنیا را می ریزی وسط چشمانت
بودی در روزهای طوفانی فروردین ماه، حتی در لحظه های دست به گریبان شدن با تمام خودت.
همراه بودی، همدل بودی! بودی کنار همه حال ناخوب ما!
و کسی چه می دانست تو در میان چه ماراتنی در حال دویدنی و چقدر گاهی خسته می شوی و دقیقا در اوج همان خستگی ها بود که دغدغه داشتی اوج شادی را به حکیمه پیشکش کنی… یادت هست؟
برای نوشتن این پست این چند ماه را جدا کردم ، محض چند دلیل
می دانی خیال می کنم باید جایی تمامش کرد! باید به سر رساندش! و چه روزی بهتر از روز تولد تو…
برای روز تولدت می خواهم تمام قد بایستم
می خواهم تو هم تمام قد بایستی
می خواهم روبه رو را نگاه کنی و تمام غیر ممکن ها را از خدا بخواهی
می خواهم روبه رو را نگاه کنی و تمام ممکن ها را در قلبت مرور کنی
می خواهم بخواهم از تو که امروز دعای حول حالنا را بخوانی و چشم هایت بلندترین هدف هایت را نشانه رود!
دلم میخواهد این 22 سالگی ات یک نقطه عطف باشد برای ادامه راه رسیدن به بهترین ها
همه بهترین های ناممکن و ممکن با صلاح خدا
حواست باشد که حواسم هست هر روز و هر لحظه در فکر گامی به جلو هستی
فقط دوستانه می خواهم که از 14 مرداد ،
از خدا طلب بالهایی توانمند کنی که در آسمان قربش پروازت دهد
آخ اگر بدانی تماشای حال خوب و پرواز یک رفیق چه افتخاری دارد!
تولدت مبارک
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر